|
تأملي بر رمان «سقوط» اثر آلبركامو |
|
|
۰۱ مرداد ۱۳۸۸ |
|
منطقه ممنوعه وجـود رمان «سقوط» اثر آلبر كامو از «بيگانه» و «طاعون» درخشان تر نيست اما به لحاظ مضمون، حاوي نكاتي است كه فهم آنها براي زندگي انسان معاصر داراي اهميت فوق العاده است. نكته اول اين كه «سقوط» شرح زندگي مردي است به نام ژان باپتيست كلمانس كه زماني در پاريس وكيلي خوش نام و موفق بوده است و اكنون از پاريس گريخته و به هلند آمده است. نكته دوم اين كه كامو اين رمان را در اعتراض به وضعيت و شرايط زندگي انسان معاصر نوشته است. اما اعتراض او به عنوان يك نيهيليست و ضد مذهب به چيست؟ كامو در حقيقت در مقام اعتراض نيست بلكه در مقام توصيف زندگي انسان معاصر است. اما چون وضعيتي كه او توصيف ميكند بسيار وخيمتر از آن چيزي است كه ميتوان تصور نمود و لحن گزنده نيهيليستي و پرخاشجويانهاي كه در اكثر كارهاي كامو به چشم ميآيد در اينجا به اقتضاي وضعيت زندگي كلمانس انعكاس زيادي دارد، در نظر اول چنين به ذهن ميآيد كه كامو ميخواهد به وضعيت بي اخلاقي و اباحه گري مطلقي كه انسان غربي به آن گرفتار شده است، اعتراض نمايد، در حالي كه كامو هرگز چنين چيزي را نخواسته است. و اين كه كامو نام اين وضعيت وخيم را «سقوط» گذارده، بيش از آن كه نشان دهنده نگاه انتقادي او به زندگي انسان باشد، نشان دهنده نگرشي است كه او به وضعيت وجودي انسان بر روي اين كره خاكي دارد. نگاه سياه و تاريك و سراسر متعفن كامو به زندگي انسان، چارهاي براي او باقي نگذارده است كه هنگامي كه ميخواهد وضعيت و شرايط بودن انسان در عالم را توضيح دهد، آن را سقوط بنامد. نكته سوم اين كه زندگي كلمانس به لحاظ اخلاقي داراي دو سطح است. سطح اول مربوط به دوره اول زندگي اوست، يعني زماني كه در پاريس وكيل برجستهاي بوده است و به اقتضاي شرايط اجتماعي و روابط شخصياي كه به ظاهر خوب و متعادل بودهاند، مورد توجه ديگران است و خود نيز از وضعيتي كه در آن است، نهايت لذت و شادكامي را دارد. در اين سطح كلمانس آنچه كه از ديد همه، عملي اخلاقي و احسن است را مكرراً انجام ميدهد اما نه به خاطر اين كه عملي خوب و يا اخلاقي است بلكه چون انجام آن كار، موجب ميشود كه ديگران او را براي اين كار تمجيد كنند و او را بزرگ بشمارند و سپاس گويند و همين براي كلمانس مهم است چرا كه او از اين طريق احساس بزرگي و لذت ميكند و از اين وضعيت شاد ميشود. در اين جا ما با اخلاقي اومانيستي مواجه هستيم. اخلاقي كه در آن، چيزي في نفسه خوب يا بد نيست بلكه آنچه خوبي و بدي را تعيين ميكند لذت و يا عدم لذت انسان از آن ميباشد. و افعال انسان غايتي وراي خود انسان كه مجموعهاي است از اميال و خواستهاي حيواني و مادي ندارند. كلمانس در بخش اول زندگي اش در اين سطح از اخلاق قرار دارد. سطح دوم اخلاق مربوط به دوره دوم زندگي كلمانس است. در اين دوره، كلمانس به تدريج از اخلاق اومانيستي كه به او و زندگياش جهت و معنايي متناسب با خواست او ميداد، دور ميشود. علت اين دوري آن است كه كلمانس در برخي تجربههاي شخصي، به آهستگي به چيزي دست مييابد كه ميتوان آن را «خودآگاهي نيهيليستي» ناميد. در اين خودآگاهي، او ابتدا زشتي و چندش آور بودن اخلاق اومانيستي را درمييابد. كلمانس درمييابد كه آنچه او انجام ميدهد، بيش از آن كه نشان از بزرگي و خصلتي متعالي در او باشد، نشان از پستي و رذالتي است كه به طور كامل در آن فرو رفته است. كلمانس با تشكيكي كه در اين اخلاق اومانيستي ميكند، به گونهاي بي بازگشت به ورطه نيهيليسم سقوط ميكند. او در اين جا به نكتهاي ديگر دست مييابد. كلمانس قبلاً نگاهي كه به انسانها داشت، نگاهي هر چند ابزاري و لذت طلبانه اما تا حدودي خوشبينانه بود اما بعد از ورود در بحران سراسري كه نشانههاي بيماري نيهيليسم را با خود داشت، انسانها را صرفاً ابزاري پليد ميداند كه بايد از آنها براي كسب لذتي موقت استفاده نمود. و از طرف ديگر از نظر كلمانس، انسانها همه از آن جهت كه در عمل پايبند به اخلاق اومانيستي هستند، مستحق بدي و زشتي ميباشند و ديد كلي او از انسان، ديدي است كاملاً ستيزه جويانه و هابزي. كلمانس در اين مرحله از زندگي اش دچار بحرانهاي روحي ميشود كه ماهيت آنها غالباً فلسفي است. پيامد كلي اين بحران ها، ورود كلمانس به مرحله اباحه گري مطلقي است كه هيچ حد و مرزي نميشناسد. اين اباحهگري خود را در روابط نامشروع و بي قاعدهاي كه كلمانس با زنان متعدد دارد، نشان ميدهد تا جايي كه او يكي از پايههاي وجودي زندگي خويش را همين روابط افسارگسيخته ميداند. نكته چهارم اين كه كلمانس مدام چه در سطح اخلاق اومانيستي و چه سطح بياخلاقي و اباحه گري مطلق، به دنبال كسب لذت است. چرا كه از نظر كلمانس يا بهتر بگويم كامو، انسان غايت همه چيز است. و غايت انسان، سعادت مادي است و ملاك اصلي سعادت انسان نيز كسب بالاترين ميزان لذت است. مسئله ديگر وجود حالتي رواني است كه از ناحيه اين لذت براي كلمانس ايجاد ميشود. در واقع لذتي كه كلمانس به آن پناه ميجويد، داراي كاركرد يا اثرات چند وجهياي است. اين لذت كه بيشتر در قالب لذت جنسي به عنوان محسوس ترين و شديدترين لذت حيواني، كلمانس را به خود جذب ميكند، از يك طرف موجب ميشود كه او از فشار و رنجي كه از ناحيه تصور خود به عنوان موجودي فناپذير در عالمي بي هدف و پوچ تحمل ميكند، هر چند به طور موقت تسكين يابد. و از طرف ديگر از طريق كسب لذت و حتي انجام يك سلسله امور كه منتهي به ايجاد اين لذت ميشود، به گونهاي وجود خود را براي خويش اثبات ميكند. اين نكته، نكتهاي بسيار مهم است كه در بسياري از آثار غربيها خود را بدون توضيح نشان ميدهد. و آن اين است كه كسي نظير كلمانس چرا ناگزير است خود را در شبكه گسترده و خفتآوري از روابط آلوده رها و آزاد كند؟ در حقيقت، اين گونه لذتهاي ناپاك داراي اين خصيصه هستند كه در زمان كم و به سرعت انسان را از مرز انسانيت خارج نموده و او را مبدل به يك حيوان غريزه محور ميكنند. انسان در اين سطح از وجود خود كه حيوانيت نام دارد، چون بر مبناي غريزه عمل ميكند و غريزه نيز به طور كلي و غالب در جهت اموري حركت ميكند كه خواستهاي انسان را برآورده سازد؛ احساس و تصور ميكند كه به محدوده آزادي دست يافته است كه هيچ حد و مرزي نميشناسد خصوصاً اگر از طريق انكار خداوند و شرايع و نيز ايمان به نيهيليسم تمامي الزامات و نگرانيهاي ناشي از آينده از ميان برداشته شده باشد. فرد در اين وضعيت، نوعي حالت رواني تعليق يا معلق بودن را تجربه ميكند. به اين معنا كه در شرايطي كه وجود انسان و روح او به شدت در زير رنجها و نگرانيها و فشارهاي ناشي از تنفس در محدوده و فضاي پوچ گرايي، به سختي گرفتار شكنجهها و عذابهاي كمرشكن است، فرو رفتن مداوم و مكرر در لذات مادي كه مستلزم درگيري شديد روح و جسم ميباشد، اين امكان را فراهم ميكند كه وجود انسان به نوعي از زير فشار و رنج اين عذابهاي روحي رهايي يابد و در حالتي از خلأ خيالي كه همراه با شادي ميباشد، شناور و معلق گردد. همين امر است كه دست يازيدن به اين نوع امور را براي كلمانس بسيار راحت و بدون هيچ گونه دغدغهاي هموار ميكند. نكته پنجم اين كه در سقوط و ديگر آثار نيهيليستي از جمله آثار خود كامو، امر عجيبي خودنمايي ميكند. شكي نيست كامو نه تنها به خداوند و دين و معاد و رسولان بي اعتقاد است بلكه با تندي و تعصب شديد، ضديت و دشمني غيرقابل انكاري با آنها نيز دارد. آنچه براي من در آثار كامو جالب است، اين است كه حال كه كامو تكليف خود را با خداوند و دين و رسولان خدا، روشن كرده است و براي آنها وجودي واقعي قائل نيست، پس چرا هر وقت كه فرصتي مييابد، به سراغ مذهب و عقايد ديني ميرود و آنها را به شدت مورد هجوم و هتك و اهانت و تمسخر ويژه خويش قرار ميدهد؟ قطع نظر از پاسخي كه ممكن است اين پرسش در حوزه فلسفه دين داشته باشد، آنچه در اين جا براي ما مهم است اين است كه همانطور كه در جاي خويش به اثبات رسيده است، اعتقاد و ايمان به خداوند امري مافوق اراده بشري است و قلب آدمي به واسطه اراده الهي، در اعماق خويش شناساي خداوند ميباشد. از همين رو، ميبينيم كه حتي كساني نظير كلمانس كه در اوج بي اعتقادي به خداوند قرار دارند، با درون خود مدام در چالش و ستيز هستند. دروني كه خداوند و معاد را به آنها متذكر ميشود، هر چند اين تذكر دروني شفاف و در سطحي نيست كه امكان برون رفت كلمانس را از ورطه نيهيليسم ميسر كند، اما بهگونهاي است كه تفكر درباره خداوند و معاد كه در چارچوب فكري كلمانس به صورت منفي و معارضه جويانه خود را نشان ميدهد، همواره و شب و روز با كلمانس است و او را هرگز رها نميكند. به قول رومن گاري در «خداحافظ گاري كوپر»، اين از آن معضلات رواني است كه با سالها روانكاوي هم امكان خلاصي انسان از آن وجود ندارد.
|